محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1331
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عمر گفت : « امشب با مردم سخن مىكنم و اين كسان را كه مىخواهند كار مردم را غصب كنند بيم مىدهم . » گفتم : « اى امير مؤمنان در مراسم حج عامه و غوغا فراهم مىشوند و بيشتر حاضران مجلس تو از آنها مىشود ، بيم دارم اگر سخنى گويى نفهمند و به معنى خود نگيرند و تعبيرات گونه گون كنند ، صبر كن تا به مدينه رسى كه خانهء هجرت و سنت است و ياران پيمبر از مهاجر و انصار آنجا هستند و آنچه خواهى بگويى كه سخن ترا بفهمند و به معنى آن گيرند . » عمر گفت : « به خدا نخستين بار كه در مدينه سخن گفتم چنين مىكنم . » گويد : و چون به مدينه رسيديم و روز جمعه رسيد به سبب سخنانى كه عبد الرحمن با من گفته بود زود به مسجد رفتم و سعيد بن زيد را ديدم كه زودتر از من آمده بود ، به نزديك منبر پهلوى او نشستم كه رانم پهلوى ران وى بود و چون خورشيد بگشت عمر بيامد و چون مىآمد به سعيد گفتم : « امروز امير مؤمنان بر اين منبر سخنانى مىگويد كه پيش از اين نگفته است . » سعيد خشمگين شد و گفت : « چه سخنانى مىگويد كه پيش از اين نگفته است ؟ » و چون عمر بر منبر نشست ، مؤذنان اذان گفتند و چون اذان به سر رفت عمر برخاست و حمد و ثناى خدا كرد و گفت : « اما بعد ، مىخواهم سخنى بگويم كه مقدر بوده است بگويم و هر كه بفهمد و به خاطر گيرد هر جا رود بگويد و هر كه نفهمد حق ندارد بر من دروغ ببندد . خداى عز و جل محمد را به حق برانگيخت و كتاب به دو نازل كرد و از جمله چيزها كه نازل كرد آيهء سنگسار بود و پيمبر سنگسار كرد و ما نيز پس از وى سنگسار كرديم و من بيم دارم كه زمانى دراز نگذرد و كسى بگويد سنگسار را در كتاب خدا نمىبينم و فريضه اى را كه خدا نازل كرده متروك دارند و گمراه شوند ، ما مىگفتيم : از سنت پدران نگرديد كه گشتن از سنت پدران مايهء كفر